عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

ضربان قلب تو نبض زندگي ما

فرزندم نميدوني كه امروز توي چشماي مامانت يه دنيا شادي ديدم شايد يه روز فيلم اين روزو ببيني و مارو بيشتر دوسداشته باشي   امروز من و مامانت بي صبرانه و زودتر از زمان تعيين شده رفتيم سونو تا صداي قلبتو بشنويم كوچولو بايد همين الان قول بدي مامانتو بيشتر دوسداشته باشي، اون خيلي دوست داره   بدون معطلي رفتيم نهار خورديمو جشن دونفره گرفتيم و بعدش برات يه پيشبند و چنتا اردك مسخره خريديم  مامانت نبايد زياد پياده روي كنه پس زود برگشتيم دوست داشتن درست از همينجا شروع شده، دقيقا از همين روز ،مطمئنم. ...
30 دی 1393

دردسراي شيرين

از ديشب حال ماماني بهم خورده و مريض احواله،هم سرماخوردگي و گلو درد هم حالت تهوع امونمو بريده عزيز دلم،بيچاره بابايي هم خيليي گناه داره تا ديروقت كنارم بود و آرومم ميكرد. من اصلا نتونستم بخوابم ،بابايي يكي دوساعت تونست چشمهاشو روهم بزاره كه من صبح بيدارش كردم گفتم حالم خيليي بده بيا بريم درمونگاه،سريع حاضر شديم و رفتيم درمونگاه قائم. خانوم دكتر گفت هم سرما خوردم و گلوم چركيه هم فشارم پايينه،براهمين بهم سرم وصل كردن. تا ساعت ١١ درگير اين سرم بوديم بيچاره بابايي با كلي مشغله مجبور شد پيش منو تو عزيز دل بمونه.اخرم زنگ زديم باباجون حسين بياد دنبالم و منو ببره خونه خودشون تا تنها نمونم.اخه بابا بايد ميرفت سر كار. الانم كه دارم اين متن ...
27 دی 1393

ضربان قلب تو...

همين الان از دكتر ميام عزيز دل مامان،حالم خوب نبود و نگران حال تو بودم واسه خاطر همين رفتم دكتر كه ببينم اين دونه انار من ايشالله حالش خوب باشه، خدايا شكرت خيليي خوشحالم دكتر همونجا تو مطب سونو كرد و قلب كوچولوتو ديد و صداشو شنيد.ميخاستم از خوشحالي همونجا جيغ بزنم.ممنونم كوچولوي مامان كه اينقده دنياي منو باباتو شيرينتر كردي. سريع زنك زدم بابايي،بابا جون يه جلسه مهم داشت ولي چون نگران شما بود جواب دادو گفت عزيزم توي جلسه مهمي هستم اگه كار مهمي داري بگو،تا گفتم ني ني مون قلبش امروز ميزد با صداي بلند خنديد و خداروشكر كردو گفت شيريني شماهم محفوظه خانوم با اين خبر خوبت. عزيز دلم ممنون بخاطر بودنت... سن شما تقریبا 6 هفته ست عزیز دل مام...
21 دی 1393

شعر خوندن بابايي

بابايي تصميم گرفته هرشب برات شعراي صائب تبريزي و حافظ رو بخونه تا شما عزيز دل مامان آروم و آسوده تو دل مامانيت خوابت ببره. بابايي شعراي صائب و حافظ رو خيليي دوست داره.اميدوارم شماهم خوشت بياد قشنگم... اين اولين شعري كه بابايي برات خوند تا بخوابي: ز بسكه سنگ ملامت فلك بكارم كرد نهفته در جگر سنگ چون شرارم كرد   ز آب من جگر تشنه اي نشد سيراب  چه سود از اينكه فلك لعل آبدارم كرد   دويده بود بعالم سبك عناني من گران ركابي درد تو پايدارم كرد   ز حرف شكوه لبم تيغ زهر آلود بيك تبسم دزديده شرمسارم كرد   از آن ميحط گرامي همين خبر دارم  كه همچو سيل سبكسير بيقرارم كرد   ...
20 دی 1393

كسالت ماماني

از ديشب ماماني يكم حالش بده فقط دراز كشيده و استراحت داره ميكنه،امروزم همش درازكش بودم،دكتر گفت فقط استراحت كنم كه تو اذيت نشي،خيليي سخت بود چون باباجون هم سرش شلوغ بود نميتونست زود بياد خونه منم تنها خيليي حوصلم سر رفت،ولي به خاطر تو عزيزدل تحمل ميكنم ماماني ،تو حالت خوب باشه همين براكافيه.   راستي مامان زهرا و بابا حسين رفتن عروسي مشهد،ماهم قرار بود باهاشون بريم ولي بخاطر اومدن تو جيگر طلا رفتن ما كنسل شد،ايشالله سري بعد سه تايي ميريم قربونت برم. ...
17 دی 1393

دعاهاي تو فسقلي

كاراي بابايي داره خوب پيش ميره،بابايي با اومدن تو جون تازه گرفته. ميدونم شما عزيز دل مامان توي دل من داري واسه باباجونيت دعا ميكني كه كارش داره روبراه ميشه.   مامان جوني باباي خاله كيميا يكم ناخوش احواله امروز عمل داره،خاله كيميا خيلييي بيتابي ميكنه ،عزيز دل مامان واسه باباييش دعا كن كه زودي خوب شه و برگرده خونه تا خاله كيميا بشه همون خاله پرانرژي و شاداب قبلي. ...
14 دی 1393